تبليغاتX
دوست من

 

خطبه 233 ..........

 

 

چند روز پیش از یکی از شبکه های تلویزیون  سریال امام

 علی (ع) را میدیدم.

سریالی که به حق برایم ثابت کرد که مولا هم در دوران

 خودش مظلوم بود و هم در دوران معاصر مظلوم است .

 سریالی که تنها نام  علی (ع) را یدک میکشد و بس ،

 البته در این دوره و زمان انتظاری هم بیش ازاین نباید

داشت.البته من قصد توهین به کسی را ندارم .

 ولی این سریال با  فیلمهای آبگوشتی

 

(البته از نظر موضوعی نه تکنیکی ) هیچ فرقی نداشت.البته من برای  جناب آقای

داود میرباقری بسیار احترام قائلم که به حق ایشان کارگردان قدری است در سینمای ایران.

من تنها چیزی که از این سریال به یاد دارم . عشق بازی و لیلی و مجنون گری قطامه و

ولید بود . چرا میگویم فرقی بافیلمهای آبگوشتی نداشت . برای اینکه زمان شاه بهروز

وثوقی به دنبال گوگوش بود و در این زمان ولید به دنبال قطامه .  

   

                                           

                                  

 فقط لباسها تغییر کرده است.

آن شب به راستی  برای مولا حالم گرفته شد . که ما ایشان را چگونه شناختیم

 و جرق جرداق مسیحی .شبلی شمیل . جبران خلیل جبران مسیحی .ایلیا پاولیچ

پطروشفسکی  ...... چگونه او را درک کردند.

و همان شب به سراغ کتابخانه ام رفتم و نهج البلاغه حضرت را که 6 ال 7 سالی میشد

 که باز نکرده بودم  را ورقی زدم و ناگهان خشکم زد.

 خطبه 233 آمد .

(( و بدانید ، خدا به شما رحمت کند. شما در روزگاری زندگی میکنید که گوینده حق اندک

و زبان برای راستگویی کند است ، و کسی که ملتزم به حق است خوار شمرده میشود

. مردم این زمان ، گرفتارگناهند و چرب زبانی  و تملق در میانشان شایع است

. جوانانشان بد خلق و خشن هستند و پیرشان گنهکار ، عالمشان منافق و قاری ( زاهدشان )

در محبت ریاکار . کوچک ایشان بزرگشان را تعظیم نمی کند و توانگرشان فقیر را در

معیشت یاری نمی کند.))

آیا به راستی شما هم در سریالهای تاریخی تلویزیون  مانند

امام علی ( ع) ، امام حسن (ع) ، امام رضا (ع) ، حضرت یوسف (ع)

بزرگمنشی و اسوه بودن این بزرگان را دیدید؟

البته دکورهای قشنگ و گریمها ی بازیگران جالب بودند .

 ولی چه فایده . ما از این بزرگان فقط  قطامه و زلیخاهش را گرفتیم . و مسئولین ما

فقط لباس سیاه پوشیدن در ایام رحلت ایشان را .

فاجعه است : ملت ما به کجا رسیده اند که انواع و اقسام حرفها و

جملات و لطیفه های مستحجن را در ارتباط  با این بزرگان به وسیله موبایل

 برای هم میفرستند و میخندند.

به راستی مقصر کیست که ملت ما به اینجا رسیده است؟

 بیاییم قدری به خود آ ییم . دارد دیر میشود.

 



+ نوشته شده توسط فرحناز در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 18:48 |
در رویایم تصویری داشتم

خیال میکردم که در ساحل دریا با خدا قدم میزنم.

درآسمان  تصویری از زندگی خود میدیدم.

همه جا دو رد پا میدیدم.

یکی از آن من و آن دیگری جای پای خدا بود.

همه جا دو رد پا دیدم

وقتی در آخرین تصویر زندگیم روی شنها نگاه کردم

دیدم که گاهی فقط یک رد پا میبینم.

از خدا پرسیدم:خدایا تو فرمودی که مرا هیچگاه تنها نمیگذاری

پس چرا در سخت ترین لحظات زندگی ام جای پایی از تو روی شنها نمیبینم؟؟؟؟

خداوند فرمود:

فرزند عزیزم تو را دوست دارم و هیچگاه تنهایت نگذاشتم

اگر در سخت ترین لحظات زندگیت تنها یک رد پا میبینی 

آن رد پای من است که تو را به دوش کشیده ام

                                                       

                                                                                         

+ نوشته شده توسط فرحناز در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:27 |
سلام دوستای عزیزم

امروز تولدم قدم همه شما مهمونای عزیزو خیر مقدم میگم

 

+ نوشته شده توسط فرحناز در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:55 |
یاد عیدیهایی که نگرفتم هرگز دگر ازار نخواهدداد مرا

وتو خود بی خبری که نه تنها امسال

هر لحظه وهر ساعت وهر سال دگر از پس ان هم...........

بودن و امدن وداشتنت...

صد هزار فصل بهار به زمستان تنم عیدی داد

دل من هم که به یمن قدمت

شده نوروز همه روزو شبش

ودگر نیست مرا یاداز انباغ بی برگ و خزان دیده تنهای وجودمکه بهارم شده پیدا

ودگر فصل خزانگشته نهان

در پس چشمه جوشان وجودت ای دوست

                                                                                                                                                         استادمحمدرضاجلیلی

+ نوشته شده توسط فرحناز در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 11:17 |

  برای همین تویی که پاسخ یکی از سوالات امروزت این است

 که : من برای از تو نگفتن هنوز جوانم!
من چگونه از تو دور شوم ؟؟؟ تویی که آرام و بی صدا در دلم لانه کردی و حالا معصومانه به من نگاه می کنی ؟
تویی که تمام ذهنم را با یادت آغشته کرده ای ؟
نگاه تو آسودگی ست و آرامشی که مرا در یاد تو تسخیر می کند .
میدانی ! کاش میشد زیر بارانی که در دلم می بارید قدم می زدی و من فرصتی می یافتم تا حضورت را مرور کنم .
افسوس ..... تو نمی دانی اینجا پر از تکرار نام توست ....انگار اشیاء نام تو را زمزمه میکنند .
کاش میتوانستم صراحتم را در صداقت عجین کنم و بگویم دلم برایت تنگ است .    
عزیز غزلهای ننوشته ام  خودت بگو ...... تویی که سوژه و هدف زندگی ام شدی .....چه بنویسم در  این غروب بد رنگ ...... بی تو ؟؟؟؟
تو اولین و تنها کسی بودی که انگشتان احساسم را لمس کردی و بوسیدی و گفتی
تمام لبخند هایمان را می بوسی و غسل می دهی
و من دعا میکنم هرگز پایمان از ساحل نگاه همدیگر محو نشود .
عزیزکم :مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر نخواهم شد.


بیا امشب دمی با من کنار بسترم بنشین
من از عشق تو می سوزم تو با خاکسترم بنشین
به اشک چشم و خون دل تو را من آرزو دارم
بیا همچون غبار غم به چشمان ترم بنشین
مرا گفتی که می آیم تو را باور نمی کردم
در این غم خانه هستی به باغ باورم بنشین
به حاتم خانه چشمم اگر دیدی غمی پنهان
قدم بردار از آن چشم و به چشم دیگرم بنشین
به جانم آتش عشقت ببین امشب چه می سازد
مرا دیدی اگر بی جان کنار پیکرم بنشین
زه آه آتش افروزم پیاپی شعله می بارد
بیا آب محبت شو به روی افکرم بنشین
مرا رسوا چو مجنون بیابان گرد می خواهی
مکن ای نازنین دیگر از این رسواترم بنشین

 

+ نوشته شده توسط فرحناز در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 18:22 |

چون طلاي ناب مرا بي منت از خاكم بكن

يك شبي را عاشقانه از هوس پاكم بكن

هر نگاهت موجي بر هر تخته سنگ پيكرم

پر تلاطم تر زپيشم غرق امواجم بكن

بي منت از خاكم بكن

از هوس پاكم بكن

غرق امواجم بكن

مي پسندم بازوانت را به دور شانه ام اول كارم هنوز فكر سر انجامم بكن

باتومن درشب خيال ديگري دارم به سر همچو شبگردي مراازخواب بيدارم بكن

بي منت از خاكم بكن

از هوس پاكم بكن

غرق امواجم بكن

فكر سر انجامم بكن

از خواب بيدارم بكن

دوست دارم همچوپيچك برسراپاي تو پيچم

باز امشب چون گل وحشي شدم رامم بكن

شبنمي شو بوسه بر گلبرگ اندامم بزن بوسه بارانم بكن، بي تاب بي تابم بكن

بخت وقسمت رابگو دستي به دست هم دهند

دست به دستم ده كنارسايه ات خوابم بكن

بي منت از خاكم بكن

ازهوس پاكم بكن

غرق امواجم بكن

فكرسرانجامم بكن

ازخواب بيدارم بكن

چون گل وحشي شدم رامم بكن

بي تاب بي تابم بكن

دركنار سايه ات خوابم بكن

+ نوشته شده توسط فرحناز در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 22:55 |
زمان گنگ است و ساعتها کند می گذرند.

کوچه را جایی برای ردپای عابری گذرا نیست.

خنده های بیصدا وتاریکدر سایه اواز قاصدک گم شده اند

از گذشته می گذشتم ...... جای خالی تنگ ماهی بی ماهی "حوض ابی تنهایی خاموش.....

از گذشته می گذشتم و پریدن صبح را از روی بلندی میدیدم

چه خوب می گفتی که گذشته دیگر نیست.

گذشت

قاصدک پرید ورفت

تو راست می گفتی: قصه ها زود به خانه می رسند

غصه ها تمام می شود.

باید بگذرم باید گذشته را ساعتها را وزمان را کوچه حتی اواز قاصدک خاموش را فراموش کنم وبگذرم .

نمی توانم به ماندنم امید ماندن دهم.

پای به رفتنم بهانه ای سخت می خواهد.

اما گریزی نیست

کنار ثانیه ها می نشینم و می گذرم.

عبور باید کرد اینک از زمان

شاید فردا روشنی باشد

+ نوشته شده توسط فرحناز در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 19:45 |

به نامت خدااااااااااااااا

هنوز هم همان.......

هنوز هم همان دیوارهای بسته وچرک.

هنوزهم همان قفسهای فولادی.                                                         وهنوز هم همان.........

ندانستی که گل حقیقت افتاب است نه درخت

در افتاب بنشینیم تا گل کنیم.........

همه

که من وتو از ان روزنه سرد عبوس

باغ را دیدیم

وار ان شاخه بازیگردور از دست

سیب را چیدیم

همه می ترسند

اما من وتو

به چراغ و اب و ایینه پیوستیم

ونترسیدیم...............

چو حکایت کنی از دوست من از شدت شوق

باز صد بار بگویم که دگر بار بگو!...

این نسیم تازه جان افرین

از کدامین باغ بر من می وزد؟

وز کدامین اسمان این افتاب

کلبه ام را نور باران می کند

شب نتابد افتاب

این عشق توست

در حریم ان فضا پر می کشی

بازتاب ان صفای باطن است

این گل ونوری که در بر می کشی...............

 

+ نوشته شده توسط فرحناز در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 22:9 |
+ نوشته شده توسط فرحناز در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 20:23 |

جریان زندگی چیزی جز مبارزه میان عاطفه و عقل نیست         مارک تواین

اساسا خوشبختی فرزند نا مشروع حماقت است همه کسانی که در جستجوی خوشبخت بودن هستند بیخود تلاشی در بیرون از خویش نکنند اگر بتوانند نفهمند می توانند خوشبخت باشند     علی شریعتی

انچه در انسان بزرگ است این است که او پل است نه غایت          فردریش نیچه

دو گوش داریم و فقط یک زبان برای اینکه بیشتر بشنویم و کمتر بگوییم      دیوژنبرای شب پیری در   روز جوانی چراغی باید تهیه کرد     درد پیری انحطاط روحی و جسمانی ان نیست بلکه بار خاطرات ان است     سامرست موام  

     

+ نوشته شده توسط فرحناز در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 19:22 |


Powered By
BLOGFA.COM